مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

175

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و سهيم را در آن مكان افتاده ديدند و اسبانشان يله يافتند . دانستند كه غريب و سهيم در آن مكان ناپديد شده‌اند . پس از آن پراكنده گشته ، تا سه روز در كوه و هامون جستجو كردند . اثرى از ايشان نيافتند . جاسوسان عجيب ، خبر ناپديد شدن غريب را بر وى برسانيدند . عجيب فرحناك شد و نزد ملك يعرب بن قحطان درآمد . ملك ، او را دويست هزار دلير بداد . عجيب با لشگرى انبوه روان شد تا به شهر عمان رسيد . جمرقان و سعدان بمقابله برآمدند . خلقى بسيار از مسلمانان كشته شدند و بازماندگان به شهر بازگشته ، دروازه‌هاى شهر ببستند و بقلعه‌دارى بنشستند . در آن هنگام ، كليجان و قورجان برسيدند . مسلمانان را محصور يافتند . ساعتى صبر كردند تا شب درآمد . آنگاه عفريتان با شمشيرهاى برنده كه طول هر يك دوازده ذراع بود ، بكفار حمله كردند و تكبير همىگفتند . كفار از خيمه‌ها بدرآمدند و صورتهاى مهيب ديدند . تن ايشان لرزيدن گرفت و عقولشان برفت . پس از آن اسلحهء خويشتن گرفته ، به يكديگر بيفتادند . و عفريتان آواز بلند كرده ، ميگفتند كه : ما غلامان ملك غريب هستيم . القصه ، تا نيمه‌شب ، شمشير بر ايشان گذاشتند . و كافران گمان كردند كه كوه و صحرا پر از جنيان است . آنگاه راه گريز پيش گرفتند و نخستين كسى كه گريخت ، عجيب بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كفار راه گريز پيش گرفتند و نخستين كسى كه گريخت ، عجيب بود . مسلمانان از اين كار شگفت ماندند . و آن دو عفريت از قفاى كافران همىرفتند و ايشان را همىكشتند تا اينكه ايشان را در بيابانها پراكنده كردند و از ايشان جز پنجاه هزار تن سالم نماندند . كه ايشان نيز مجروح و مخذول ، قصد بلاد خود كردند . آنگاه بانگ بر لشگر اسلام زدند كه : اى لشگريان ، ملك شما ، ملك غريب با برادر خود ، سهيم الليل در نزد ملك مرعش ، پادشاه جنيان